• ۲۴ بازدید
  • تقویم روزنامه فرهیختگان ۱۰:۰۰ - ۱۳۹۷/۰۵/۰۲
  • نظرات روزنامه فرهیختگان۰
  • 0
  • 0
بازخوانی و ارزیابی تفسیر انتقادی هگل از آرای مابعدالطبیعی اسپینوزا در کتاب درس‌گفتارهای تاریخ فلسفه هگل

هگل و متافیزیک اسپینوزا

هگل در عصری می‌زیست که اندکی پیش از به دنیا آمدنش، نزاع نسبتا شدید و عمیقی میان برخی متفکران آن مقطع بر سر گرایش به افکار اسپینوزا به وجود آمده بود.

به گزارش «فرهیختگان آنلاین»، بنا به رای اکثر مفسران هگل، بعد از کانت بیشترین تاثیر را در میان فیلسوفان دوره جدید، اسپینوزا بر هگل گذاشته است، لیکن نباید توقع داشت که فیلسوفی همچون هگل، دربست و به‌عینه مفاهیم به کار رفته در فلسفه اسپینوزا را به همان نحو و معنا صرفا به کار برده باشد بلکه در عین تاثر عمیق از وی، عناصر و مقومات فلسفه اسپینوزا را در راستای تحقق و تکوین نظام فلسفی خویش به کار گرفته، تفسیر و انتقاد می‌کند. در این نوشته نحوه تفسیر و انتقاد هگل از آرای مابعدالطبیعی اسپینوزا همچون جوهر، صفات، تعینات و جنبه سلبی آنها، روش و... براساس متن کتاب «درس‌گفتارهای تاریخ فلسفه» تالیف هگل که تحت عنوان «اسپینوزا از نگاه هگل» توسط دکتر سیدمسعود سیف به فارسی ترجمه شده است، مورد بررسی و نقد قرار می‌گیرد.


۱- عصر هگل:

هگل در عصری می‌زیست که اندکی پیش از به دنیا آمدنش، نزاع نسبتا شدید و عمیقی میان برخی متفکران آن مقطع بر سر گرایش به افکار اسپینوزا به وجود آمده بود. اصلی‌ترین طرفین دعوا، یاکوبی (مدافع ایمان‌گرایی و مخالف تفکر اسپینوزایی) و مندلسون (موافق عقل‌گرایی) بودند، موافقان تفکر اسپینوزایی نیز -لااقل به دلیل برخی ملاحظات دینی- از افکار اسپینوزا تفسیری ویژه می‌کردند و این مساله بعدها در تفکر هگل و نوع تفسیرش از مابعدالطبیعه اسپینوزا اثر قابل‌توجهی گذاشت. برای نمونه و برای فهم فضای کلی حاکم برآن مقطع و سبک تفسیر موافقان اسپینوزاگرایی –خاصه موسی مندلسون- بنگرید به این گزارش تاریخی:

«مندلسون در اثر خویش تحت‌عنوان درس‌های صبحگاهی (1875) به دو اقدام مبادرت می‌ورزد. نخست اینکه، دوباره بر درستی «خداباوری طبیعی» ولف و برتری آن بر «همه‌خداانگاری» اسپینوزا تاکید می‌ورزد. وی آن چیزی را که هزاران خطا در فلسفه اسپینوزا تصور می‌کرد، عیان می‌سازد، و به‌زعم خود، نشان می‌دهد روش برهانی، لزوما به نتایج اسپینوزایی «همه‌خداانگاری» و «تقدیرگرایی» منجر نمی‌شود. دوم اینکه به خاطر دوستش لسینگ، نظام «همه‌خداانگاری تطهیرشده»ای صورت‌بندی می‌کند که لسینگ محتملا بدان معتقد بوده است، نظامی که فاقد نتایج شریرانه‌ای است که به‌زعم یاکوبی، «مولفه‌های ذاتی اسپینوزاگرایی» به‌شمار می‌رفتند. به‌ویژه، وی در درس چهاردهم، از جوهر، نوعی موجود روحانی می‌سازد که واجد موهبت‌های عقل و اراده است لکن فاقد امتداد است. دراین صورت، این پرسش که «آیا خداوند همان جهان است یا جهان، خارج از خداوند است»، فاقد نتایج دهشت‌زایی می‌بود که لازمه یکی ‌گرفتن ذهن بشر با حالتی متعلق به یک‌ جوهری است؛ جوهری که ذاتش متشکل است از ضرورت، امتداد و وحدانیت.» (لوییس وایت بک، ۱۳۹۵: ۷۶و۷۷)

 یکی از علل مهمی که مفسران آلمانی افکار اسپینوزا را به سوی چنین جهت‌گیری‌هایی سوق داده بود، همان‌گونه که در بند پیشین نیز به آن اشاره شد، نوعی «تلقی پانتئیستی (همه خداانگارانه) خام» از نظریه تک‌جوهری اسپینوزا بود و هرچند که در پایان، برندگان این مناقشه پر سر و صدا طرفداران اسپینوزا بودند اما در همین توصیف کوتاه ملاحظه شد که موافقان اسپینوزاگرایی چقدر از افکار حقیقی فیلسوف مورد‌حمایت‌شان فاصله دارند. «حذف مفهوم امتداد» –که یکی از بنیادی‌ترین مفاهیم مابعدالطبیعه اسپینوزا است- و «تبدیل جوهر اسپینوزا به یک عنصر روحانی» و «تکیه بر احکام عقل عرفی به جای عقل محض»، از مسائلی هستند که تفسیر موافقان و حامیان اسپینوزا - به‌ویژه مندلسون- را تا حد نوعی «مصادره به مطلوب» تنزل می‌دهند.

بیان این مقدمات به معنای این نیست که هگل راهی جز مسیر پیموده شده اسلافش را نپیموده، بلکه همان‌گونه که اشاره شد بیشتر به جهت «درک روح حاکم بر آن دوره» و «نحوه تاثیر افکار اسپینوزا بر متفکران آن دوره» و «تمهید مقدمه‌ای برای درک صحیح‌تر تفسیر خاص هگل از آرای مابعدالطبیعی اسپینوزا» مطرح شد.

هگل - برای نمونه همان‌طور که در ادامه به آن پرداخته خواهد شد- درعین تاثر از فضایی که ذکر آن گذشت، نظریات همه‌خداانگارانه بدوی را طرد و «وحدت‌جوهر» اسپینوزا را از این‌گونه اتهامات، مبرا نشان می‌دهد. اما این انتقاد را به اسپینوزا وارد می‌داند که از جنبه یا جنبه‌های انضمامی جوهر غفلت کرده است.

هگل در این کتاب و در این‌باره می‌گوید: «نظام اسپینوزا نظام همه‌خدایی مطلق و تک‌خدایی مطلق است. بنابراین خیلی بعید است که آن نظام، نظام الحادی به مفهوم معمولی کلمه باشد، اما به این معنی که در آن نظام، خدا به‌عنوان روح تصور نشده است، الحادی است.» (هگل، ۱۳۷۵: ۱۱۲)

2- اسپینوزا و اصالت جوهر    

«مقصود من از «جوهر» شیئی است که در خودش است و به نفس خودش به تصور می‌آید، یعنی تصورش به تصور شیء دیگری که از آن ساخته شده باشد متوقف نیست.» (باروخ اسپینوزا، ۱۳۹۴: ۴)

موضوعی که در تفسیر نظام متافیزیکی اسپینوزا –تا جایی که نگارنده اطلاع دارد- تاکنون مورد توجه قرار نگرفته است، مساله «اصالت جوهر» است. یکی از علل اصلی آن نیز وجود حساسیت‌های اجتناب‌ناپذیری بوده که درطول تاریخ به واسطه طرح نظریه «وحدت جوهر» وی ایجاد شده و به صورت حجابی نظری، مانع فهم صریح و صحیح آن شده است. البته باید متذکر شد که عبارت «اصالت جوهر» هرچند شاید به حسب وضع و اصطلاح، بدیع به نظر برسد اما به لحاظ معنوی یک تعبیر ابداعی نیست که از جنبه‌ها و ابعاد پیدا و پنهان مابعدالطبیعه اسپینوزا استنتاج شده باشد؛ بلکه نحوه نگاه تازه‌ای است که از متن آثار و نص آرای وی منبعث و وضع تفسیر آرای او را تا حدی دگرگون می‌سازد؛ بنابراین می‌تواند منشا اثر باشد. مناط تشخیص معنای «اصالت»، «تحقق بالذات» است؛ زیرا مراد از اصیل در بحث اصالت «چیزی است که بالذات موجود است نه بالعرض و تحقق و موجودیتش از آن خود اوست نه آنکه به واسطه چیز دیگری به موجودیت متصف شده باشد.» (غلامرضا فیاضی، ۱۳۹۲: ۲۱)

وقتی می‌گوید: «جوهر شیئی است که در خودش است» یا «ماهیتش مستلزم وجودش است» یا «هر چیزی که هست در خدا هست» بی‌شک مرادش این است که جوهر یا خدا، وجود قائم بذات و حقیقی دارد و اشیا و حالات قائم به خداوند هستند و به اصطلاح وجود بالعرض و بالتبع دارند. اسپینوزا ملاک دیگری را هم اضافه می‌کند و آن «تصور بالذات» است؛ در حقیقت وی با افزودن مفهوم «تصور» در کنار «تحقق» به این قاعده، دامنه آن را طوری گسترش می‌دهد که همه ابعاد، لوازم و مقتضیات برخاسته از نظام مابعدالطبیعی‌اش را در بر بگیرد؛ در نتیجه هم اصالت وجودِ جوهر را اثبات می‌کند و هم بداهت مفهومی آن را.

3 - مساله جوهر

«به نظر هگل، مساله جوهر به نحوی که اسپینوزا آن را بیان کرده، صرفا «یک واحد غیرمتحرک» است و هنوز به وحدت سلبی و «موضوعیت درون‌ذات» خود نرسیده است و به همین دلیل نمی‌توان آن را روح مطلق دانست. به عقیده او، نظرگاه اسپینوزا را باید تا حدودی معکوس ساخت و مطالب را واقعا از امر مطلق آغاز کرد، یعنی از امر مطلقی که فقط جوهر نیست، بلکه درعین حال موضوع و فاعل شناسا است. به اعتقاد هگل، بر این اساس می‌توان به فلسفه اسپینوزا واقعیت بیشتری بخشید و حرکت تاریخی را به نوعی در بطن آن جای داد که گسترش فرهنگی را نیز شامل شود.» (کریم مجتهدی، ۱۳۸۹: ۶۰۳)

او می‌گوید: «در فلسفه اسپینوزا به‌رغم تاکید بی‌نهایت بر امر انضمامی، باز هم جوهر فی‌نفسه، انضمامی دانسته نمی‌شود. از آنجا که به این ترتیب در محتوای جوهر، انضمام و واقعیتی وجود ندارد، در نتیجه واقعیت صرفا در تفکر بازتابی یافت می‌شود. لذا تنها از تضادهای بی‌پایان تفکر است که بالاخره وحدت لازم حاصل می‌شود... اسپینوزا قادر است از تمام اشیای متعین و جزئی صرف‌نظر کند و خود را وقف «واحد» سازد و صرفا به آن توجه کند.» (هگل، پیشین: ۷۹)

به زعم هگل: «نقص فلسفه اسپینوزا از یک‌سو عبارت است از نیاز آن فلسفه به تطبیق با واقعیت؛ اما از سوی دیگر آن نقص باید به معنی عالی‌تری درک شود، مقصود این معنی است که جوهر در نظر اسپینوزا صرفا آن تصوری است که به‌طور کلی انتزاعی فرض می‌شود اما ذی‌حیات دانسته نمی‌شود.»  (همان، ص۱۲۲)

وقتی هگل از «جنبه‌های انضمامی» صحبت می‌کند، بر کسی پوشیده نیست که مرادش جنبه عقلانی و درون‌ذات واقعیت است که به زعم او «اصل واقعیت» و «واقعیت اصیل» و «تمامیت» آن نیز هست و این منشأ پدیدآمدن درکی یکجانبه و محدود از فلسفه اسپینوزا شده است که خود، معلول عدم‌التفات به جنبه‌های وجودی و انضمامی جوهر در فلسفه اسپینوزا شده است.

4- تعین و سلب

به تعبیر استیس «اسپینوزا واضع این اصل مهم بود که «هر تعینى در حکم نفى است». تعین یک چیز، عبارت است از جدا کردن آن از حیطه‌ای از هستی و بدین‌گونه محصور کردن آن. تعریف هرچیز عبارت است از حصر آن چیز... . این اصل در اندیشه‌های هگل نیز اهمیت اساسی دارد ولی نزد او به این صورت معکوس درآمده است که: هر نفی‌اى در حکم اثبات است... . «اثبات در حکم نفى است»: این اصل اسپینوزا است. «نفى در حکم اثبات است»: این اصل هگل است. » (والتر ترنس استیس، ۱۳۸۸: ۴۲)

هگل خود، این مساله را این‌گونه بیان می‌کند: «نیستی بنابراین همان تعین یا دقیق‌تر بگوئیم بی‌تعینى است و به این دلیل کاملا همان است که هستی محض می‌باشد.» (ابوالقاسم ذاکرزاده، ۱۳۹۲: ۲۰۲)

۵-  صفات جوهر

میان مفسران معاصر و قدیمی‌تر اسپینوزا بر سر تفسیر معنا و جایگاه حقیقی صفات نزاعی درگرفته است که منشأ آن در برخی عبارات تقریبا دوپهلوی خود اسپینوزا است. او در اخلاق می‌گوید: «مقصود من از صفت، شیئی است که عقل آن را به مثابه مقوم ذات جوهر ادراک می‌کند.» (باروخ اسپینوزا، ۱۳۹۴: ۵و۶)

اگر بنا به ظاهر قول هگل، تعین‌یافتگی صفات را بپذیریم، گزیری و گریزی از افتادن در ورطه برخی محذورات مترتبه بر این رای نخواهیم داشت؛ محذوراتی همچون پذیرش ترکیب و نفی بساطت و بداهت وجودی و مفهومی جوهر که با تصریحات روشن اسپینوزا تعارض دارد یا همنوایی با مفسران مادی مسلک اسپینوزا و... .

تنها راهی که می‌ماند پذیرش نوعی جنبه اعتباری برای صفات و تاویل آنهاست؛ حال چه به سبک مُثُل افلاطونی و چه کلی طبیعی سینوی یا حتی شبیه به آنچه در عرفان نظری درباب رابطه علم الهی در مقام ذات نسبت به کثرات مطرح می‌شود. البته این بدان معنا نیست که برای تاویل و تفسیر رای خاص اسپینوزا در مساله صفات یا جاهای دیگر، به بیانات ذوقی و عرفانی تمسک بجوییم؛ که این خود نوعی جفا به اندیشه و آرمان عقلانی و برهانی اسپینوزا است، بلکه تنها از این جهت گفته شد که افق تفسیری خودمان را معروض محدودیت نکنیم و هم نسبت به امکانات حکمی بومی خودمان به جهت تحقق فضای گفت‌وگو، تطبیق و مقایسه با سایر گفتمان‌های فلسفی، آمادگی و وقوف بیشتری حاصل کنیم.

۶-  مساله روش

«همان‌طور که در هندسه بحث با خط، زاویه و غیر آن آغاز می‌شود، اسپینوزا بحث خود را با تعاریف آغاز می‌کند، تعیناتی ازقبیل «علت خود»، «متناهی»، «جوهر»، «صفت»، «حالت» و غیر آن که تنها و تنها مقبول و مفروض‌اند، نه استنتاج می‌شوند و نه ضرورت‌شان به اثبات می‌رسد؛ زیرا اسپینوزا نمی‌داند که چگونه به تعینات کلی رسیده است... . » (هگل، ۱۳۷۵: ۱۱۳و۱۱۴)

بنیاد و جوهره انتقاد هگل در بحث از روش اسپینوزا، مبتنی‌بر دکارتی دانستن اسپینوزا است، که همین امر منشأ سوء‌تفاهم‎های دیگری نیز در تفسیر این فیلسوف از مابعدالطبیعه اسپینوزا شده است. درحالی که درمورد «مساله روش» درنظر اسپینوزا، بعید است «مثل دکارت تعیین محدوده کاربردی فاهمه باشد، زیرا قدرت فاهمه هیچ‌گاه به نحو ماتقدم مشخص نیست و حتی برخلاف نظر دکارت، به عقیده اسپینوزا، ما همه‌چیز را می‌توانیم بشناسیم و قادر هستیم حتی به یک شناخت مطلق برسیم. از طرف دیگر، کاملا مشخص است که برای اسپینوزا قبل از آنکه «معانی» مشخص شوند، روش حتی نمی‌تواند وجود داشته باشد. روش قبل از شناخت معنی ندارد و گویی فقط در ضمن بسط و گسترش شناخت و به ترتیبی که پیش می‌رود، مرحله به مرحله تشکل می‌یابد؛ در واقع روش برای اسپینوزا نوعی احصا و شمارش تجربى طرق مختلف ممکنی است که شناسایی به مرور آنها را درمی‌یابد. در نزد اسپینوزا، روش مثل سنت دکارت الزاما ضامن صحت شناخت نیست و نمی‌تواند از قبل شرایط حقانیت شناخت را تعیین کند.» (کریم مجتهدی، ۱۳۹۰: ۳۵۹)

۷- الحادی یا توحیدی بودن فلسفه اسپینوزا

ژنویو لوید در کتاب اسپینوزا و کتاب اخلاق می‌نویسد: «هگل در درس‌گفتارهای تاریخ فلسفه، اسپینوزا را به‌عنوان کسی معرفی می‌کند که افراد را به مغاک «وحدت همه‌شمول» فرو می‌اندازد، به‌گونه‌ای که آنچه هست خدا و تنها خداست.» (ژنویو لوید، ۱۳۹۶: ۷۹)

همان‌طور که پیش از این نیز گفته شد، این طرز نگاه هگل به وحدت جوهر اسپینوزا، اولا متاثر از فضایی است که هگل در آن پرورش یافته بود -که در ابتدای مقاله به مختصات کلی آن اشاره شد- و ثانیا معلول عدم‌توجه به تصریحات اسپینوزا به تفکیک و تمایز میان مراتب و شئون و اطوار هستی از جمله «تمایز میان مرتبه طبیعت خلاق و طبیعت مخلوق» یا «تمایز میان حیثیت امکان و وجوب» و... است که شرح آن گذشت.

منابع:

- اسپینوزا، باروخ، (۱۳۹۴)، اخلاق، محسن جهانگیری، هفتم، تهران، مرکز نشر دانشگاهی
- استیس، والتر ترنس، (۱۳۸۸)، فلسفه هگل، حمید عنایت، هفتم، تهران، علمی و فرهنگی
- پارکینسون، جی.‌اچ.‌آر، (۱۳۹۲)، تاریخ فلسفه غرب۴ (دوره نوزایی و عقل‌گرایی قرن هفدهم)، سیدمصطفی شهرآیینی، اول، تهران، حکمت
- ذاکرزاده، ابوالقاسم، (۱۳۹۲)، فلسفه هگل، دوم، تهران، الهام
-  سالمن، رابرت. سی و هیگینز، کتلین. ام، (۱۳۹۵)، تاریخ فلسفه غرب۶ (عصر ایده‌آلیسم آلمانی)، سیدمسعود حسینی، اول، تهران، حکمت
-  فیاضی، غلامرضا، (۱۳۹۲)، هستی و چیستی در فلسفه صدرایی، چهارم، تهران، پژوهشگاه حوزه و دانشگاه
- لوید، ژنویو، (۱۳۹۶)، اسپینوزا و کتاب اخلاق، مجتبی درایتی و دیگران، اول، تهران، شب‌خیز
- مجتهدی، کریم، (۱۳۸۹)، افکار هگل، اول، تهران، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی
-  همو، (۱۳۸۹)، فلسفه در آلمان، دوم، تهران، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی
- همو، (۱۳۹۰)، فلسفه و غرب، سوم، تهران، امیرکبیر
- هگل، گئورگ ویلهلم، (۱۳۷۵)، اسپینوزا، سید‌مسعود سیف، اول، تهران، گفتمان

 

* نویسنده : امیر فرشباف پژوهشگر فلسفه

نظرات کاربران
تعداد نظرات کاربران : ۰
capcha

خبرهای روزنامه فرهیختگانآخرین اخبار

خبرهای روزنامه فرهیختگانمرتبط ها